پدر بزرگ کودتاچی. پدر کودتاچی و اینک خود خود کودتاچی

رضا پهلوی اعلام کرد تمامی مناصب کشوری و لشکری را میان خود و رفقای حود تقسیم کرده است.

پرچم ایران
پسر کو ندارد نشان از پدربه قدرت رسید از برون، بی‌خبر
نه از مهر مردم، نه از خاک و خونکه فرمان گرفت از سرای برون
پدربزرگش، به کودتایی شگفتبر تخت نشست و به ملت گرفت
پدرش دگر، با همان رسم و راهبه تاج رسید از سرِ اشتباه
و فرزند نیز، به امید و زوربه قدرت رسد با کمک از برون
چه نسلی! همه از برون ریشه‌دارنه از خاک پاک و نه از روزگار

موش تبا بن موش علی

موشِ علی روزی به دعویِ سروری،گفتا: «منم رهبرِ هر سوراخ و دری!»
اما ندانست آن سرِ پرهیاهو،در گوشهٔ انبار چه دام است و چه بو.
رفت از پیِ دانه، به شادی و خرام،افتاد به تله، شد اسیرِ آن دام.
گربه چو آمد، گفت با خندهٔ داغ:«هر کس نبیند دام، بیفتد به چاه.»
آخر سرِ کار، به قولِ اهلِ محل،از موشِ علی ساختند کتلتِ مفصل!
اکنون همه گویند در این کوچه و بام:«بینیم چه آید به سرِ موشِ تبا، آن غلام.»
گر پند بگیرد ز سرانجامِ پدر،شاید که نلغزد به همان دامِ دگر.
ورنه چو رود باز به راهِ غرور،دام است همان، موش همان، قصه همان دور.
پرچم ایران
پرچم ایران
اعلامیهٔ تاریخی پرچم مشروطه
اصل مربوط به پرچم ایران در متمم قانون اساسی مشروطه و در اصل پنجم تصویب شد؛ این اصل در «مهر ۱۲۸۶ خورشیدی / ۲۹ شعبان ۱۳۲۵ قمری» به تصویب مجلس شورای ملی رسید. در قانون اساسی مشروطه هیچ‌گاه برای تاج حکم یا الزام قانونی تعیین نشد. تنها موارد الزامی در تعریف پرچم عبارت بودند از:

  • رنگ‌های پرچم: سبز، سفید، سرخ
  • نشان رسمی: شیر و خورشید
جنگ، جنگِ پرچم است، ای وطنِ در خون‌تپیدهجنگِ رنگی که نمانَد زیرِ سایه‌ها خمیده
سال‌ها پرچمِ ما را دو نماد از هم دریدندیک‌طرف تاجِ فرومانده، یک‌طرف شیخی که چیدند
هر دو می‌خواست که ایران بشود ملکِ نمادشپرچمِ مردم بمیرد، بشود بیرقِ مرادش
لیک این ملتِ بیدار از دلِ تاریخ برخاستگفت: پرچم نه به تخت است و نه در چنگِ قباست
پرچمِ ماست همان پرچمِ مشروطهٔ روشنبی‌نشانِ شاه و شیخ، از دلِ مردم، زِ میهن
جنگِ امروز، نه با مردمِ این خاکِ شکستهجنگِ ما جنگِ نماد است، نه جدالِ تنگ و بسته
پرچمِ ماست که باید زِ غبارش بشوییمتا دوباره به سرِ دارِ وطن، نور بپاشیم
نه به تاجی که زِ خونِ دلِ مردم قد کشیدهنه به شیخی که شبِ ما را به نامِ صبح بریده

دفترچه سیمی

دفترچه
شنیده‌ام هر که دعویِ رهبری داردکتابی به رنگِ پرچم در بغل می‌فشارد
یکی سرخ چو تبِ خطابه‌های آتشینیکی سبز چو باغِ وعده‌های دلنشین
یکی سپید به ظاهر چو صبحِ صادقولی درونش هزار «اما»ی موافق
هر صفحه‌اش خطبه‌ای، هر سطرش انقلابیهر فصلش افتتاحِ عصری آفتابی
جلدش زرکوب و کاغذش اعلاقیمتش هم به قدرِ یک رؤیای والا
من اما ای فلکِ بی‌انصافنه زر دارم و نه زور و نه عکاسِ مطاف

توفان خش و خاشاک

احمدی نژاد احمدی نژاد
آن مرد که بر منبرِ غوغا شده بوددر بادِ شعار خویش، شیدا شده بود
گفتا که «شما همه خش و خاشاکید!»خود بر سرِ موجِ وهم، در خاکید
بر قطعنامه خنده‌کنان بانگ زد او«آن قدر دهید تا بدرد دانِ شما!»
پنداشت جهان ز بیم لرزان گردداز نعرهٔ تندش آسمان طوفان گردد
از کینه به یهود آتش افروخته داشتتاریخِ سیه را به زبان سوخته داشت
انکارِ حقیقتش هنر می‌پنداشتبا سایهٔ وهم خویش سر می‌انداخت

اشک تمساح

صلح
بساطِ کهنه برچیدند و عهدِ تازه می‌آیدصدایِ ناله از نعلین و این دروازه می‌آید
جماعتی به لافِ صلح، راهِ ظلم می‌شویندکه «ننگ است جنگ و نباید زد به ظالم تِشر!»
ترحم بر پلنگِ تیزدندان، کفرِ مطلق شدستم بر گوسفندان، پیشه‌یِ این قومِ احمق شد
کجا بودی تو ای مصلحت‌بین، آن زمان کآخرتمامِ جوی‌هایِ شهر، لبریز از قفا بود؟
که این طوفان نمی‌خوابد به لاف و ناله‌یِ تزویرکه با خونِ جگر، آزادیِ ما می‌شود تصویر!

این بابا هم رفت

خامنه ای